Me, Myself And ...

نام : احسان
شهرت : مشهور نيستم
رشته تحصيلي : علوم كامپيوتر
محل تحصيل : پيــــــام نور نجـــــــــــــف آباد
فعاليت علمي : دو كارت هزار آفرين در دوره ي دبستان
فعاليت سياسي :شركت در انتخابات دو دوره ي متوالي
پست الكترونيك :
amini.ehsan@Gmail.com
شناسه ي ياهو :
CGOPNU
فرم تماس با من

 

PhotoBlog

www.flickr.com
This is a Flickr badge showing public photos from An Iranian Student. Make your own badge here.
 

Linkdump

 

Chatter Box

   

 

Archive

<< March 2006 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03 04
05 06 07 08 09 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31

 
Next Page
 

Friends Link

 

Tools


Search Engine Optimization

blogdrive

 
Monday, March 20, 2006

And Now , Spring !

و اينك بهار ...

گاهي وقت ها كه دلت مي گيرد و تنهاتر از هميشه مي شوي ،
آسمان چشمانت باراني و خيس مي شود ،
پرنده ي دلت در حصارهاي غم زنداني مي شود ،
آسمان دلت خاكستري مي شود ، غصه ها به بينهايت مي رسند و ستاره ها كمرنگ و كمرنگ تر مي شوند ، و تويي و تنهايي ات .
دلت براي خودت ، براي نو شدن ، براي تغيير كردن تنگ مي شود ،
از بي تحركي و ركود خود خسته مي شوي ،
 

دلت براي جوانه زدن تنگ مي شود ، دلت مي خواهد ريشه بدواني ، استوار شوي ، بزرگ شوي ، رشد كني و تا آسمان برسي .
دلت مي خواهد از قفسي خاكي كه تو را اسير خود كرده آزاد شوي . دلت مي خواهد خون در رگهايت به جريان در آيد
و تو آن را با همه ي وجود حس كني .
دلت مي خواهد با نم نم باران رها شوي
و عطر شكوفه ها را در فضا حس كني .
آن وقت است كه مي فهمي دلت براي بهار تنگ شده ،
دلت بهار مي خواهد ، دلت عيد مي خواهد ،
نوروز مي خواهد تا تو روزي نو را شروع كني ، تا عوض شوي ،
تا تنهايي ات را با همه ي شكوفه ها تقسيم كني ،
تا آينه ي چشمانت را به شبنم اشك صفا دهي ،
پرنده ي دلت را از همه ي حصارهاي غم آزاد كني
و خورشيد را به خانه ي دلت دعوت كني .
 

نازنين ، بهاري شو و دست در دست نسيم به مهماني شكوفه ها برو .
جوانه بزن و طعم گس بهاري شدن را در رگ هايت حس كن
و همراه تمام قناري ها ترانه ي بهار را سر بده .

يا مقلب القلوب والابصار ، يا مدبراليل و النهار ، يا محول الحول و الاحوال


امسال يه ذره زيادي سبزه انداختيم !

ممنون از دوست عزيزي كه اين متن رو برام نوشت ، ايشالله جبران كنم !


تحرير به خط : احسان اميني  در ساعت : 17:33

Comments ==> 1


 

Tuesday, March 14, 2006

Iranian Blogger Present For Nowruz

وبلاگنويسان ايراني عيدي ميدهند !

حكيمي را گفتند عيد بي عيدي به چه ماند ؟
اندكي تامل كرد و چنين گفت : خرمگس !
مريدان از اين نظر برآشفتند و گفتند حكيما اين چه سخن لغوي است كه گويي .
حكيم گفت :عيد بي عيدي به زنبور بي عسل ماند و آن خرمگسي بيش نيست !
حاضران از اين سخن حكيم در تحير فرو رفتند و نعره ها زدند و بسيار گريستند !

با ذكر اين حكايت ميرم سر اصل مطلب :

حدود يك هفته تا آغاز سال جديد مونده و همه در تدارك برگزاري اين مراسم آييني هستند . تصميم داشتم كه براي عيد يه چيزي به عنوان عيدي به خواننده هاي وبلاگ بدم ( البته يه چيز منظور عكس ، فلش ، آهنگ يا چيز ديگري ! بود ) كه ديدم خيلي تكراري و ضايع ميشه . فكر كردم كه ميشه يه گلچين از بهترين مطالبي كه توسط وبلاگ نويسا توي سال 84 نوشته شده تهيه كرد و اون رو براي داونلود توي وبلاگ گذاشت ولي مشكل اينه كه ممكنه نظر من با نظر بقيه فرق داشته باشه ، به عنوان راه حل :

از همه ي دوستان و دشمنان وبلاگ نويسم دعوت ميكنم تا لينك بهترين مطلبي رو كه توي سال 84 نوشتند براي من بفرستند تا براي عيد يه مجموعه ي جمع و جور مرتب به عنوان عيدي به خواننده هامون بديم .

اين كار چند تا حسن خوبي و چند تا حسن بدي ! داره .
خوبيش اينه كه اينجوري حداقل عقيده يك نفر تاثير گذار نيست و همه نظرشون اهميت پيدا ميكنه ( يعني آخر دموكراسي ! )
در ضمن شايد با خوندن بهترين مطلب وبلاگ شما توسط چند نفر اونا مشتري وبلاگتون شدند و ويزيتوراتون بالا رفتند ( زهي خيال باطل ! )

بدياش رو هم ميذاريم به حساب خوبي و آقايي خودم !

پس تا تاريخ 29 اسفند ماه 84 هر وبلاگ نويس ( كه مايله ! ) فقط و فقط لينك بهترين پستش توي سال 84 رو از طريق ايميل من و يا كامنت همين پست به من بده تا ببينيم چيكار ميشه كرد . شايد بعد از اين تاريخ ديگه به درخواستها ترتيب عمل داده نشه ! ( شااااااااايد ! ) .

آما ، آما يه مسئله اي هم كه هست اينه كه درسته كه اينجا دموكراسي برقراره ولي دموكراسي از نوع ايرانيش ! يعني چي ؟ يعني اينكه همه نظراشون رو بگند ، آخر بار هرچي من گفتم !!! و اين يعني اين كه : اگه تعداد درخواستها زياد شد ممكنه نظارت استصوابي انجام دادم و بعضياش رو انتخاب نكنم ، ( اگه زياد شد ! ) اينو گفتم كه بعد دلخوري پيش نياد .

فقط يه خواهش از وبلاگ نويسا دارم : اگه براتون مقدوره تو وبلاگ خودتون به اين نوشته لينك بديد يا اينكه بقيه دوستان وبلاگ نويستون رو هم خبر كنيد تا شايد چهار نفر ديگه هم لينك بفرستند و عيديمون بشه يه عيدي درست و حسابي . ( البته نه از طرف من بلكه از طرف جمعي از وبلاگ نويسان ايراني براي جمعي از وبلاگ خوناي ايراني ! )

منتظر دريافت مطالب فرهنگي ، اجتماعي ، اقتصادي ، ورزشي ، هنري ، ادبي ، بي ادبي ، احساسي ، بي احساسي ، مردونه ، نامردونه ، هسته اي  تخيلي و ... از طرف شما هستم .


تحرير به خط : احسان اميني  در ساعت : 06:18

Comments ==> 4


 

Tuesday, March 07, 2006

Hi Jeegar !

سلام جيگر !

ديروز داشتم با يكي از استادامون صحبت ميكردم ( البته جايي غير از دانشگاه ) كه يكي از رفيقاش اومد باهاش دست داد و گفت : سلام جيگر !
حالا تصور كنيد قيافه ي عصباني استاد ، قيافه ي من كه مرده بودم از خنده و جلوي خودم رو گرفته بودم و ضمن اينكه  هر دوتامون وانمود مي كرديم كه اتفاقي نيفتاده !
آي حال ميده استاد حالش گرفته بشه آي حال ميده !

[ اگه خداي نكرده ، روم به ديوار ، استاد اينجا رو خوند ، اونوقت ... خدا نياره اون روز رو ! ]

  گنبد امامزاده احمدرضا
گنبد امامزاده احمدرضا
 يه جايي نزديك همون عكس پاييني !

تحرير به خط : احسان اميني  در ساعت : 05:16

Comments ==> 5


 

Tuesday, February 28, 2006

Untitled !!!

از همه جا ، از هيچ رنگ !

¤ اول بسم الله بگم كه اين پست رو فقط محض بيكار نبودن نوشتم ، اگه شمام بيكاريد بشينيد بخونيد و الا به كاراتون برسيد بهتره ، چه از اين لحاظ چه از اون لحاظ !

¤ چند روز پيش و بعد اينكه امتحانام تموم شدند يك هفته اي تهران بودم .  يك روزش رو توي خوابگاه يكي از دانشگاهاي اونجا بودم ( اسم دانشگاهش رو نميگم ولي اگه خواستيد سايتش
اينجاست ! ) كه البته همه كاري ميكردند غير از خوابيدن ! بقيش رو هم خونه ي عموهاي محترم . اتفاق قابل تعريفي برام نيفتاد به غير از چند بار گير كردن لاي در اتوبوس ، دعواهاي جالب انگيزناك توي اتوبوسا كه گاها همه ي بستگان نزديك طرفين دعوا مورد عنايت قرار ميگرفتند ! راننده ي تاكسي خمار ( شايدم نشئه ! ) كه ميخواست بزرگراه رو يكطرفه بره ! دعواي فروشنده ي تهراني و خريدار اصفهاني ( كه بسيار خنديديم ! ) . كلا تهرانيا آدماي بامرام و باحاليند ، چه پير باشند چه جوون ، چه حزب اللهي و چه داش مشتي . دم همشون گرم . حالا ميفهمم كه چرا اينقدر با اصفهانيا مشكل دارند ( خب حق دارند خداييش ! )

¤ راستي يه خبر مهم ... اگه خدا بخواد اين ترم مشروط ميشم ! اگه به سلامتي مشروط شدم اسم وبلاگ رو ميذارم : يك دانشجوي مشروط ايروني ! در ضمن فردا هم بايد كنكور ارشد بدم ((:

¤ اين روزا همش بالاي نردبونم ، پرده ميزنم ، لوستر و چراغ پاك ميكنم ، تار عنكبوت ميگيرم و خلاصه ... عيد نزديكه . راستي يكي رو هم آوردم تا يكم وبلاگم رو تميز كنه ، اون بالاست ببينيدش !

¤ نمايشگاه كتاب و مجله و نرم افزاراي انگليسي رو توي آموزشگاه نسل فرداي نجف آباد به مدت 10 روز يعني از امروز تا 10 روز ديگه ! با چند تا از دوستام آماده كرديم ، در كل به مفت نميرزه ولي اگه براتون امكانش هست ، تشريف بياريد خوشحال ميشيم !

¤ ساعت ، ديوار ، چشمات ، قلبم ، آلبوم ، گريه ، نامه ، عاشق ، آينه ، گلدون ، شونه ، خونه ، عزيزم نمياي نميخواي ، نيمكت ، گيتار ، پاييز ، مهتاب ، ميمونم ، ميميرم ، نمياي ! ( چيه جمله بسازم ؟ ! )

¤ امروز براي خريدن قلعه حيوانات يا شايدم مزرعه حيوانات ( همون Animal Farm ! ) رفتم كتابفروشي و با
زهيركوئليو اومدم بيرون ! فكر ميكنيد ربطي دارند ؟

¤ ظاهرا پس از ساليان مديد Rss وبلاگ من هم درست شد ! از
اين آدرس ميتونيد من رو به ليست خودتون اضافه كنيد . ولي فكر نمي كنم سودي براتون داشته باشه !

¤ اين عكسي رو كه ميبينيد مربوط به 10-15 روز پيشه كه رفته بوديم برف بازي ! خداييش خيلي توپ شده ، نشده ؟
 
جاتون خالي خيلي قشنگ بود

 
¤ خداييش ارزشش رو داشت كه وقتتون رو براي اين اراجيف بذاريد ؟

تحرير به خط : احسان اميني  در ساعت : 23:15

Comments ==> 6


 

Monday, February 13, 2006

Happy Valentine's Day

ولنتاين مبارك !

محبت شديدي که در گذشته ابراز مي کردم

دروغ و بي اساس بود و در حقيقت نفرت به تو

روز به روز بيشتر مي شود و هر چه ترا بيشتر ميشناسم

پستي و وقاحت تو در نظرم آشکار مي شود

در قلب خود احساس مي کنم که ناگزير بايد

از تو دور باشم و هيچ گاه فکر نکرده بودم

شريک زندگي تو باشم زيرا ديدار هايي که اخيرا با تو داشتم

طبيعت پست و روح پليدت را بيشتر آشکار ساخت و

بسياري از اخلاق و صفات تو را به من مي شناساند و ميدانم

خشونت طبع و تند خويي تو را بدبخت خواهد کرد

اگر ازدواج ما سر بگيردبه طور يقين همه عمر خود را با تو

به پريشاني و بدبختي خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را

در نهايت شادکامي سپري خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من

هيچگاه با تو رام نخواهد شد و نفرت و کينه ام پيوسته

متوجه تو است ، اين نکته را بايد در نظر داشته باشي و بداني

از تو مي خواهم آنچه را که گفتم شوخي و مسخره تلقي نکني و بداني

اين نامه را از صميم قلب مي نويسم و چقدر تاسف ميخورم

باز هم در صدد دوستي من باشي با نهايت نفرت از تو مي خواهم

که از پاسخ دادن به اين نامه خودداري کني زيرا نامه ي تو سراسر

مهمل و دروغ است و نمي توان گفت داراي

لطف و حرارت است به طور يقين بدان که هميشه

دشمن تو هستم و از تو به شدت متنفرم و نمي توانم فکر کنم

دوست صميمي و وفادار تو هستم و به محبت تو دل بسته ام

 
ولنتاين مبارك رفيق ، حالا از اول اين نوشته رو يك خط در ميون بخون D:

Valentine's Day
v. holiday observed in North America and in some European countries on February 14th in which people exchange tokens of love and affection (particularly between sweethearts)

تحرير به خط : احسان اميني  در ساعت : 05:21

Comments ==> 7


 

Wednesday, February 08, 2006

Ashura And Our People

حسين ( ع ) و مردم ما ...

ديشب ( يعني الان كه دارم اينا رو مينويسم يعني ساعت 1:30 شب ! )  توفيقي حاصل شد و تونستم بين دسته هاي عزاداري برم و چند تا عكسي بگيرم . الان هم شديدا خوابم مياد و زياد حس نوشتن ندارم فقط عكسا رو ميذارم اينجا و هر كدوم كه نياز به توضيح داشت زيرش مينويسم . امروز ظهر و فردا صبح هم به احتمال زياد دوباره  چند تا عكسي خواهم گرفت و هر وقت كه فرصت شد به شرط اينكه خوب در اومده  باشند ! ميذارمشون اينجا ...

   

الف )  عكس وسطي مثلا حجله ي تازه داماد امام حسين يعني حضرت قاسم ( ع ) هستش ! توي اين حجله هم پر از ادكلن هاي جورواجور و لوازم بهداشتي و اين جور چيزاست ! اين داستان هم يكي ديگه از همون تحريفاست (+ )

شير و شمر   

ب ) اون شخصيتي كه توي عكساي كناري ميبينيد مثلا يه شيره ! داستان اين شيره هم از همون تحريفاتيه كه قبلا صحبتش رو كردم ( + ) و از اين قراره كه ( طبق حماسه ي حسيني شهيد مطهري ) :"  داستان شير كه متاسفانه در كافي نيز آمده است ، در منتخب و اسرارالشهاده هم همينطور . دربندي از يك  مرد اسدي نيز نقل كرده كه شب ها شيري مي آمد و عاقبت معلوم شد كه آن شير علي بن ابي طالب است العياذبالله " . اون جنابي هم كه الان پوست شير تنشه 3-4 ساعت تموم اونجا نشسته و تو سر خودش ميزنه و كاه رو خودش و بقيه ميريزه ! قضاوت با شما !

   

پ ) ظاهرا مد امسال نوشتن جملات عاشورايي و نصب پرچم رو كاپوت و شيشه عقب ماشيناست ! شايدم فقط اينجا مد شده ، تا حالا چندين تا ! از اينا رو توي خيابونا و تو مغازه هاي پارچه نويسي و حتي توي دانشگاه آزاد ديدم ، آدماي توش هم اكثرا دختر پسراي خوش تريپ تشريف دارند ! ( اصلا به من چه !!! )

پي نوشت :
چه حالي داره مطلبي رو ساعت 1:30 بنويسي و ساعت 5:30 پستش كني !!!


تحرير به خط : احسان اميني  در ساعت : 05:30

Comments ==> 2


 

Monday, February 06, 2006

Ashura And Falsifies

تحريفات عاشورا

اين روزا پاي هر منبري كه بشيني دارند از كربلا و امام حسين ميگند ولي بعضي وقتا پاي همين منبرا حرفايي زده ميشه كه آدم توش ميمونه كه به حال خودش و جايي كه اومده بخنده يا گريه كنه ، اگه قرار باشه كه از خودم اين چيزا رو بگم ممكنه به بي ديني متهم بشم ولي چند تا نمونه ميارم از كتاب حماسه ي حسيني شهيد مطهري ، كسي كه نميشه اون و حرفاش رو انكار كرد ،‌ كسي كه اگه الان بود شايد تو يه حادثه ي هوايي ...

داستان تشنگي
اين جور نيست كه سه شبانه روز آب نخورده باشند ،‌ نه ! سه شبانه روز بود كه ممنوع بودند ولي در اين خلال توانستند يكي دو بار از جمله در شب عاشورا آب تهيه كنند . اصلا لقب سقا (‌ آب آور ) قبلا يعني قبل از عاشورا به حضرت ابوالفضل داده شده بود ، چون يكي دو نوبت در شبهاي پيش حضرت ابوالفضل توانسته بود برود صف دشمن را بشكافد و براي اطفال اباعبدالله آب بياورد ،‌ حتي غسل كردند و بدن هاي خود را شستشو دادند .

داستان هاي عباس
كسي كه اين روضه را مي خواند اتفاقا ترياكي هم بود . اين روضه را خواند و به قدري مردم را گرياند كه حد نداشت . داستان پيرزني را نقل مي كرد كه در زمان متوكل مي خواست به زيارت امام حسين برود و آن وقت جلوگيري مي كردند و دست ها را مي بريدند تا اينكه قضيه را به آنجا رساند كه اين زن را بردند و در دريا انداختند . در همان حال اين زن فرياد زد يا ابوالفضل العباس ! وقتي داشت غرق ميشد سواري آمد و گفت : ركاب اسب مرا بگير . ركابش را گرفت و گفت چرا دستت را دراز نمي كني ؟ گفت من دست در بدن ندارم كه مردم خيلي گريه كردند . مرحوم حاج شيخ محمد حسن نجف آبادي تاريخچه ي اين قضيه را اينطور نقل كرد كه يك روز در حدود بازار مجلس روضه اي بود كه از بزرگترين مجالس اصفهان بود و حتي مرحوم حاج ملا اسماعيل خواجويي كه از علماي بزرگ اصفهان بود در آنجا شركت داشت . واعظ معروفي مي گفت كه من آخرين منبري بودم ،‌ منبري هاي ديگر مي آمدند و هنر خودشان را براي گرياندن مردم اعمال مي كردند . هر كس مي آمد و روي دست ديگري ميزد و بعد از منبر خود مي نشست تا هنر روضه خوان بعد از خود را ببيند . تا ظهر طول كشيد ، ديدم هر كس هر هنري داشت به كار برد و اشك مردم را گرفت ،‌ فكر كردم من چه كنم ؟ همان جا اين قضيه را جعل كردم . رفتم قصه را گفتم و از همه بالاتر زدم . عصر همان روز رفتم در مجلس ديگري در چارسوق ، ديدم آن كه قبل از من منبر رفته همين داستان را ميگويد . كم كم در كتابها هم نوشتند و چاپ هم شد !

داستان هلاك كردن دشمن
ملا آقاي در بندي در اسرارالشهاده نوشته است كه لشكر عمر سعد در كربلا يك مليون و ششصد هزار نفر بود . بايد سوال كرد اين ها از كجا پيدا شدند ؟ اين ها همه در كوفه بودند ؟‌ مگر كوفه چقدر بزرگ بوده ؟‌ كوفه يك شهر تازه ساز بود كه هنوز سي و پنج سال از عمر آن نگذشته بود ... و نيز در آن كتاب نوشته شده است كه امام حسين در روز عاشورا سيصد هزار نفر را خودش كشت ! با بمبي كه در هيروشيما انداختند تازه شصت هزار نفر كشته شدند و من حساب كردم كه اگر فرض كنيم كه شمشير مرتب پايين آيد و در هر ثانيه يك نفر كشته شود كشتن سيصد هزار نفر ، هشتاد و سه ساعت وبيست دقيقه وقت مي خواهد ،‌ بعد كه ديدند اين تعداد كشته با طول روز جور در نمي آيد گفتند روز عاشورا هم هفتاد ساعت بوده است !