Monday, March 20, 2006
And Now , Spring !
و اينك بهار ...
گاهي وقت
ها كه دلت مي گيرد و تنهاتر از هميشه مي شوي ،
آسمان چشمانت باراني و خيس مي شود ،
پرنده ي دلت در حصارهاي غم زنداني مي شود ،
آسمان دلت خاكستري مي شود ، غصه ها به بينهايت مي رسند و ستاره ها كمرنگ و كمرنگ تر
مي شوند ، و تويي و تنهايي ات .
دلت براي خودت ، براي نو شدن ، براي تغيير كردن تنگ مي شود ،
از بي تحركي و ركود خود خسته مي شوي ،
دلت براي
جوانه زدن تنگ مي شود ، دلت مي خواهد ريشه بدواني ، استوار شوي ، بزرگ شوي ، رشد
كني و تا آسمان برسي .
دلت مي خواهد از قفسي خاكي كه تو را اسير خود كرده آزاد شوي . دلت مي خواهد خون در
رگهايت به جريان در آيد
و تو آن را با همه ي وجود حس كني .
دلت مي خواهد با نم نم باران رها شوي
و عطر شكوفه ها را در فضا حس كني .
آن وقت است كه مي فهمي دلت براي بهار تنگ شده ،
دلت بهار مي خواهد ، دلت عيد مي خواهد ،
نوروز مي خواهد تا تو روزي نو را شروع كني ، تا عوض شوي ،
تا تنهايي ات را با همه ي شكوفه ها تقسيم كني ،
تا آينه ي چشمانت را به شبنم اشك صفا دهي ،
پرنده ي دلت را از همه ي حصارهاي غم آزاد كني
و خورشيد را به خانه ي دلت دعوت كني .
نازنين ،
بهاري شو و دست در دست نسيم به مهماني شكوفه ها برو .
جوانه بزن و طعم گس بهاري شدن را در رگ هايت حس كن
و همراه تمام قناري ها ترانه ي بهار را سر بده .
يا مقلب القلوب
والابصار ، يا مدبراليل و النهار ، يا محول الحول و الاحوال
امسال يه ذره زيادي سبزه انداختيم !
ممنون از دوست
عزيزي كه اين متن رو برام نوشت ، ايشالله جبران كنم !